خرید بک لینک
دلنشینترین چیزی که دربارهی خودم از زبون کس دیگهای شنیده بودم، این بود:"خوشبهحالش. هر شب میتونه برای خودش یه قصه تعریف کنه و بخوابه. ما چی؟"میخواستم توی همون گروه تلگرامی بنویسم، حتی خدای قصهها بودن هم خوابِ شبت رو آسونتر نمیکنه.ننوشتم. تعریفهای این مدلی رو قبلا هم شنیده بودم. مثلا:"خوش به

برچسب: نویسنده: امیر نعمتی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 17:59

{-برخورد درست منظورم اینه که خودت ناراحت نباشی
-کاری به اون ندارم
-خودت لذت ببر
-بابا
-یکی دوستت داره
-بدش نمیاد ازت
-دوستت داره}

- از آرشیو مسیجهای قدیمیم. که هنوزم موقع خوندنش، ته دلم یه حالی میشه. تو بگو دیوانهم، اما من میگم عاشقی شیوهی رندان بلاکشه جانم، بله.

برچسب: نویسنده: امیر نعمتی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 17:59

Fahimeh, [17.10.16 13:52]نمیگذره. موهام رو باز کردم، دوباره بافتم و سعی کردم به نوشتن. نشد. جاش خالی بود. صندلی خالی. میزهای خالی. شالم رو مرتب کردم. بلند شدم. رفتم سمت کمد. ترسیدم اگه یکی منو اینجا ببینه چی؟ بعد در کمد رو بستم و نشستم پشت میزم. شروع کردم به تایپ. اما همهش شد جملههای کوتاه و منقط

برچسب: نویسنده: امیر نعمتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 3:51

اگه دستام جادو داشتن، تو رو پیش خودم نگه میداشتم. اصرار نمیکردم به موندن. چون حرفی که به زبون میاد، هزار بار کوتاه و بلند میشه، هزار بار پشت و وارو میشه، هزار بار آیا بگم آیا نگم میشه تا به زبون میاد؛ اما اگه دستام جادو داشت، همون وردِ توی دلم، همون آرزوی توی نگاهم، لابد نگهت میداشت توی قالبِ

برچسب: نویسنده: امیر نعمتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 3:51

غیر از اینه که با صداها زندهام؟ و کم پیش میاد چیزی از جزئیات صداها یادم بره. اول صدای آدما، بعد بوی تن آدما و بعد عکسها. نمیشه که گمشون کنم. صداها همیشه زندهان. بوهای آشنا، هر از چند گاهی دوباره تکرار میشن و فقط عکسها هستن که بعضی وقتا شجاع میشم و پاکشون میکنم."چرا پاکش نکردی؟"دیشب پرسید. وق

برچسب: نویسنده: امیر نعمتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 3:51

دلم خنده میخواد. و یه پیرهن آستینبلند پر از گلهای سرخ درشت. یهجوری که توی اون پسزمینهی سفید حسابی به چشم بیاد. راحت میشه با جین آبی ستش کرد. بعد دلم کفش پاشنهتخت مشکی میخواد. مشکی ساده. از اینا که وقتی باهاش راه میری، راحت خم و راست میشه و موقع قدم ورداشتن یه منحنی بامزهیِ نیم دایرهطوری

برچسب: نویسنده: امیر نعمتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 3:51

..دختر: میدونی یه آهنگایی هست چون یه موقع بهخصوصی پخش شدن، توی ذهنت مونده. خود آهنگه هیچی ندارهها. مثلا چمیدونم، خوشگلا باید برقصن (میخندد) ولی تو باهاش گریه میکنی. چون یه خوشگلی بوده که دیگه برات رقاصی نمیکنه.پسر: یا برعکس.دختر: آره، راست میگی؛ یا بر عکس! حالا اینو گوش کن. (گوشیاش را بر می

برچسب: نویسنده: امیر نعمتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 3:51

امسال پر از بغضم. کاش آدما میدونستن روز تولد، روز مهمیه. کاش میدونستن همش یه روز توی ساله که آدم منتظر میشینه ببینه اون یه نفر چهجوری بهش تبریک میگه. و خب آره دیگه. ۲۱ سالم شد. و کاش اصلا تبریکی نگفته بودی.

برچسب: نویسنده: امیر نعمتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 3:51

من حرفی برای گفتن نداشتم و تو هم اینجا نبودی. اینها را باید خیلی وقت پیش مینوشتم؟ مطمئن نیستم. ولی اینجا نبودی. رفته بودی توی قابهای غریب. قابهای دور. چیزی که میخواستم اتفاق نمیافتاد و باورکردن اینکه بعضی چیزها از توان من خارج است، بعضی چیزها تقدیر آدم است، نشدنی بود. تو اینجا نبودی و م

برچسب: نویسنده: امیر نعمتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 3:51

دلم میخواهد عاشقی مثل شاملو داشته باشم ولی بعد فکر میکنم اگر کنار آن فامیل، نام احمد ننشیند، چه تصویر غریبی از عشق و نفرت در ذهنم شکل میگیرد. پارچهی چهارخانهی قرمز را میاندازم روی میز صبحانه. با اینکه دم غروب است، و نور نارنجی لامپها، روی موهایم، دستهایم و چهارخانههای قرمز میتابند و دلم

برچسب: نویسنده: امیر نعمتی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 3:51

صفحه بندی